$*
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم که چه خطایی کردم که ز من رشته ی الفت بگسست در دلش جایی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست؟ هر کجا می نگرم باز هم اوست که به چشمان ترم خیره شده درد عشق است که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود مرگ باید که مرا دریابد ورنه دردیست که مشکل برود..
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۴ ساعت توسط دخترک
|
مطالب حاصل وب گردی ست