.....

تلخ منم،
همچون چای سرد
که نگاهش کرده باشی ساعات
طولانی
و ننوشیده باشی.
تلخ منم؛
چای یخ....
که هیچکس ندارد هوسش را


...

کاش اون لحظه ای که یکی ازت
 
میپرسه “حالت چطوره؟”
 
و تو جواب میدی “خوبم!”
 
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:
 
 “میدونم خوب نیستی…”

...

فـ ـراموش شـُ ـدگاטּ  

هیچـ گاـهـ

فـ ـراموش کنندگـ ـاטּ را  

فـ ـراموش نمی کنند

..


هـ ـیچ اِتـ ـفاقِ خاصـ ـے نَیفــ ـتاد

سـُ ـتوטּ حـ َـوادِث خالیـ ـسـ ــت

هَنـ ـوز زِنـ ـدهـ امـ بــے تـ ــ ـو 

بـ ـاوَرَتـ ـ مـ ـے شَـ ـود؟

./.

تـَـنهآيــے يَــعنے ؛

  ذِهنـَـمـ پـُـر اَز تو ، خــآلے از ديگـَـرآن اَستـــ ...

  امــآ

  کِـنآرَمـ خــآلے اَز تو ، پُــر از ديگـَـرآن اَستـــ ...


s...

  لُـطفـاً  نَپـُـرس دِلتَـنگے  چِـہ مَـعنے دآرَد ؟

  دِلتَـنگے  مَـعنے نَــدآرَد ...

  دَرد  دآرَد

=-=-=-

گاهي...فقط گاهي
دلت تنگ ميشه برايِ يه آغوش
اونم خشکــ  ُ  خالي
نه دستي...نه نوازشي...نه حرف عاشقانه ايـ
دلت تنگ ميشه که
سرتـــ ُ بزاري روي اون سينه ستبر
و به اندازه تمام روزهايي که قراره نباشه
تمام روزايي که قراره اين اغوش سهمِ يکي ديگه باشه
گريهـ کني و
بو بکشي و
ريه هاتــُ پر از زندگي کني
و تو اما هنوز خالي باشي از دست نوازشگرش...
چرا که شايد...
فقط شايد،
اعتياد پيدا کني به بودن به دور از رويايش!!!

آنشرلی..

آنه! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت  

وقتی روشنی چشم هایت، در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات

از تنهایی معصومانه دست هایت

آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات

حقیقت زلالی دریاچه آب های نقره ای نهفته بود؟

آنه! اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک آنه!

شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

در انتظار توست....

...........

آهِسته گـُفت :

" خـُدا نـِگه دارَت "

آدَم هـاچـه راحَت مَسئوليت هاي خود را به

گـَردن خـُدا مي اندازند ...

.....

مَـטּ هَر روز دَر تَلآشَـ ـمـ تآ خآطرَمـ بمآنَد

وَ تُو هَر شَـ ـب دُعآ مي كُني

كـ فَرامـ ـوش كنُـي!

خآطراتمـ ـآن چه بلآتـ ـَکلیفَند...!